جدید ترین نوشته

نوشته شده در ۱۸ دی ۱۳۸۸

فصل فصل امتحانات است…

فصل، فصل امتحاناته و همه مشغول درس و کتاب و جزوه و … درس های پزشکی هم که ماشالله… به قول دکتر فرزام استاد پاتولوژیمون، پزشکی به طور خنده آوری ساده است. اما به طور گریه آوری زیاده!

این جمله رو باید طلا بگیرن و سردر همه ی دانشگاه های علوم پزشکی نصب کنن. ما که انگل شناسی داریم همین فردا! به نظرم بدترین درسی که تا حالا داشتیم همین انگل شناسیه…. زیاااااد…. زیاااااااد…. حال به هم زنننننن….

خدا به خیر کند…

نویسنده ها یکم بنویسن لطفا…

نوشته شده در ۲۷ آبان ۱۳۸۸

برچسب

خب… برچسب ها آماده هستن. قصد داریم این برچسب ها رو به دانشگاه ها بفرستیم تا همه از وجود این سایت باخبر بشن. پس به تعدادی خیّر و نیکوکار (!) نیازمندیم تا در این امر به ما کمک کنند. چه جوری؟ یه آدرسی به ما میدن و ما تعدادی برچسب برای اون ها پست میکنیم. بعد این افراد توی دانشگاه خودشون این برچسب ها رو پخش میکنن، مثلا میدن به نماینده ی یه کلاس و میگن اینا رو بده بچه ها… میدن استادها و … هر راهی که به نظرتون میرسه، چسبوندن روی شیشه های بُرد، چسبوندن در گوشه ی تخته ی هر کلاس… تعدادی در سایت دانشکده… کمیته تحقیقات…

پس اگر مایل بودید کمک کنید به این آدرس ایمیل بزنید: amin@medstudents.ir و اسم، آدرس و دانشگاهتون رو مرحمت بفرمایید. و از این بابت مطمئن باشید که اسم و آدرس شما نزد ما محفوظ می باشد. امیدوارم همکاری خوبی در این زمینه داشته باشیم.

متشکر…

نوشته شده در ۰۴ آبان ۱۳۸۸

بانک … کنکور …

چند سال بعد، آگهی بازرگانی تلوزیون ایران:

بانک سینا… گاج… بانک سامان… گاج… بانک حسین… قلم چی… بانک ممّد… قلم چی… بانک مش رحیم… گاج… موسسه مالی و اعتباری صدر اسلام… پویندگان دانش… موسسه مالی و اعتباری مسلمانان… پارسه… بانک محسن… گاج… و … و ….

مثلا اعلامیه میبینی یکی فوت کرده، مکان مجلس ترحیمش: بانک عزاداران! ضمنا از پذیرش خانم ها معذوریم!!

یه وقت هم میشه یارو از جیبت در میاد بیرون میگه بانک!

بعد دیگه تعریف این جمله برامون عوض میشه: بانک زدن! دیگه این یعنی یه بانک ساختن، نه این که از بانک دزدی کردن!

دیگه توی تاکسی ها بحث در مورد اینه که آره…. پریروز رفتم یه بانک تاسیس کردم، اسمشم گذاشتم کامبیز، اسم شوهرم… یا مثلا پسرم برای خودش آموزشگاه کنکور زده…

یا جدیدا این خانما هستن که زنگ میزنن و تبلیغات میکنن… هتل و این حرفا….؟ پیش اومده براتون؟ یه دفعه دیدی یکی زنگ زد گفت ببخشید شما قصد تاسیس یک بانک رو ندارین؟! بعد شما میگین حیف… این آموزشگاه کنکور حسابی وقتتون رو گرفته. وگرنه…

و ….

[+]

نوشته شده در ۰۱ مهر ۱۳۸۸

اضغاث الاحلام

مشترک گرامی، دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد…

مشترک گرامی، دسترسی به ایمیل شخصیتان امکان پذیر نمی باشد…

مشترک گرامی، دسترسی به اینترنت امکان پذیرنمی باشد…

مشترک گرامی، دسترسی به سیستم عامل مورد نظر امکان پذیر نمی باشد…

مشترک گرامی، دسترسی به این رایانه امکان پذیر نمی باشد…

مشترک گرامی، دسترسی به اتاق خودتان امکان پذیر نمی باشد…

مشترک گرامی، دسترسی به این پیامک امکان پذیر نمی باشد…

مشترک گرامی، دسترسی به تلفن همراهتان امکان پذیر نمی باشد…

مشترک گرامی، دسترسی به این صندوق پستی امکان پذیر نمی باشد…

مشترک گرامی، دسترسی به این کبوتر نامه بر امکان پذیر نمی باشد…

مشترک گرامی، دسترسی به این شبکه تلوزیونی امکان پذیر نمی باشد…

مشترک گرامی، اصلا دسترسی به دیگران امکان پذیر نمی باشد…

مشترک گرامی، خیلی عذر میخواهم، دسترسی به خودتان امکان پذیر نمی باشد…

چند قرن بعد…

فرشته ی گرامی، دسترسی به این انسان امکان پذیر نمی باشد…

چند قرن بعد تر…

پروردگار گرامی، دسترسی به این خِطّه امکان پذیر نمی باشد…

[+]

نوشته شده در ۰۹ شهریور ۱۳۸۸

ایران تِر!

چند وقت دیگه کنار پیاده رو های ترمینال ها، طرف نشسته، میگه ایرانسل… ایرانسل… سه تا هزار تومن…

یا وقتی توی بازار میوه فروشا داری راه میری، اون بچه های سرتق کنه، میان میگن آقا آقا… تو رو خدا از ما یه دونه بخرید…

یا وقتی توی اتوبوس نشستی، یه نفر میاد بالا میگه چیپس، پفک، آدامس خرسی، ایرانسل…

یا مثلا وقتی فروشنده پول خورد نداره برگردونه، میگه آقا پول خورد ندارم، ایرانسل بدم؟

نوشته شده در ۰۳ شهریور ۱۳۸۸

فرق است…

فرق است بین بودن و نبودن خواستن ونخواستن شدن و نشدن

که گر باشی و خواهی و بشود به شورو شعفی دست یابی که نظیر آن نیابی و خود را رستگار ترین عالم یابی

وگر باشی و خواهی و نشود خود را خدایی یابی که در علم خود شکی نیابی

وگر باشی و نخواهی و نشود خود را چون علفی هرز و بیهوده یابی که حَیَوانات را از خود به یابی

وگرباشی و نخواهی و شود خود را عزیز و نظر کرده او دان و شکرش بسیار کن که لطفش را نسیبت گردانیده.

و گر نباشی دان که روز حسابستو در آن دم کتب بودن ها و خواسن ها و توانستن ها و نتوانستن ها باز است پس باش و خواه که او از تو میخواهد.

نوشته شده در ۰۱ شهریور ۱۳۸۸

روز پزشک

به نوبه خودم این روز رو به کسانی که میخوان پزشک بشن و کسانی که الآن پزشکن تبریک میگم. امیدوارم این کار های نمادین دلیلی بشه برای این که این افراد هر چه بیشتر به فلسفه ی پزشک و پزشکی پی ببرن و این مقدس ترین کار دنیا رو به خوبی انجام بدن.

چه کاری بالاتر از نجات دادن جان انسان ها؟!

نه تنها پزشکی، بلکه هر کار و رشته ای که به نجات جان آدما می پردازه مقدسه.

شاد و موفق باشید.

نوشته شده در ۲۷ مرداد ۱۳۸۸

آرزو های حیوانی

کاش گربه بودیم و هر چیزی رو که دلمون میخواست با دو تا عشوه بهمون میدادن.

کاش سگ بودیم و از هر کسی که خوشمون نمیومد گاز میگرفتیمش.

کاش عقاب بودیم و میتونستیم از بالاترین نقطه به مسائل نگاه کنیم.

کاش شیر بودیم و از هر کسی که عصبانی میشدیم سرش چنان نعره ای میکشیدیم که کر می شد.

کاش مورچه بودیم و صدای هیچ مزاحمی رو نمی شنیدیم و هیچ وقت هم خسته نمی شدیم.

کاش زنبور بودیم و حد اقل یه فایده ای برای دیگران داشتیم.

کاش قورباغه بودیم و هر چیزی رو که اذیتمون می کرد می خوردیم.

کاش اسب بودیم و می تونستیم مثل اون از روی موانع بپریم.

کاش خر بودیم و خیلی چیزای این دنیای لعنتی رو نمی فهمیدیم.

کاش زرافه بودیم تا هیچ کس نتونه بهمون پس گردنی بزنه.

کاش فیل بودیم تا می تونستیم جای هر چیزی رو که دلمون می خواست تغییر بدیم.

کاش یوزپلنگ بودیم تا می تونستیم از هر چیزی توی اسن دنیا سریع تر فرار کنیم یا بهش برسیم.

کاش گاو بودیم و نسبت به خیلی چیزا بی خیالِ بی خیال بودیم.

کاش عقرب بودیم و جرئت اینو که خودمونو بکشیم داشتیم.

کاش مار بودیم و میتونستیم لقمه ی گنده تر از دهنمون بر داریم.

کاش مگس بودیم و هیچ وقت مریض نمی شدیم.

کاش مرغ عشق بودیم و …

کاش ققنوس بودیم و همیشه به یه زندگی جدید امید وار بودیم.

کاش موش بودیم و غذامون یه نون پنیر ساده بود، نه با این همه تشریفات.

کاش جغد بودیم و میتونستیم از سکوت و تاریکی شب لذت ببریم.

کاش خفاش بودیم و میتونستیم به خیلی چیزا گوش بدیم.

کاش عنکبوت بودیم و هر کسیو که فضولی می کرد گیر مینداختیم.

کاش سوسک بودیم و میتونستیم همه جای دنیا زندگی کنیم.

کاش شتر بودیم تا همیشه یه پشتوانه ای همراهمون بود.

کاش اردک بودیم و میتونستیم توی لجن هم شنا کنیم.

کاش درخت بودیم و محتاج سایه ی دیگران نبودیم.

کاش نهنگ بودیم و فریب هیچ صیادی رو نمی خوردیم.

کاش ماهی بودیم تا هیچ وقت تو جایی که زندگی می کنیم غرق نمی شدیم.

کاش علف بودیم و هر سال تازه می شدیم.

کاش دایناسور بودیم تا استخون‌هامون هم با ارزش می شد.

کاش سیب بودیم تا افتادنمون می تونست دنیا رو تکون بده.

کاش انار بودیم و قلبمون سفید بود.

کاش گوسفند بودیم تا یه روزی چوپان دروغ گو به خاطر ما از بین می رفت.

کاش دریا بودیم و ظرفیتمون به این زودی ها تموم نمی شد.

کاش ماه بودیم تا بعضی ها به خاطر ما دیوانه می شدن.

کاش خورشید بودیم و از کمکی که می کردیم سَرِ کسی منّت نمیذاشتیم.

کاش کلاغ بودیم و از همه چیز خبر داشتیم.

کاش جوجه تیغی بودیم و کسی جرئت نداشت بهمون دست درازی بکنه.

کاش راسو بودیم و هیچ مزاحمی نمی تونست بهمون نزدیک شه.

کاش لاک پشت بودیم و میتونستیم اون قدر صبور و آروم باشیم تا توی هر مسابقه ای پیروز بشیم.

کاش روباه بودیم و فریب کسی رو نمی خوردیم.

کاش گرگ بودیم و موقع خواب یه چشممون باز بود و حواسمون به همه چیز بود.

کاش پروانه بودیم و جرئت یکی شدن با شمع رو داشتیم.

کاش خیلی چیزای دیگه بودیم و می تونستیم خیلی کارای دیگه بکنیم.

ولی با همه ی این حرفا…

کاش آدم بودیم.

اردی بهشت ۱۳۸۷

البته وقتی اینو تایپ میکردم جایگزین های بهتری به ذهنم می رسید. اما دیگه اونا رو ننوشتم. گفتم چیزی که خلق شده باید همین طور بمونه.  یادش به خیر… اردیبهشت ۸۷…

[+]

نوشته شده در ۱۶ مرداد ۱۳۸۸

داستان های پائولوکوئیلو

سلام .

راستش انتظار داشتم وقتی بعد از یک هفته وارد این وبلاگ به اصطلاح گروهی می شم یه نفر یه گرد گیری از این جا کرده باشه ولی خوب چه می شه کرد الان که این مطلب رو تایپ می کنم تو ذهنم این سوال پیش اومده که آیا دانشجو های پزشکی واقعأ این قد سرشون شلوغه که حتی هفته ای یک بار هم فرصت نشستن پای کامپیوتر رو ندارن و من خیلی بی کارم یا این که نه ماجرا چیز دیگه ایه و من ازش خبر ندارم . به هر حال …

امروز چند تا داستان از پائولو کوئیلو می خوندم و به نظر خودم واقعأ نمی شه سطحی از روی مفهومشون رد شد . به خودم گفتم چه خوبه که چند تاشو تو این وبلاگ بذارم و نظر شما رو( البته اگه افتخار بدید و یه سری به این جا بزنید) راجع به برداشتی که از هر کدوم داشتید بدونم . خوب پس اگه موافقید بریم سر اصل مطلب…

قانون بازگشت

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.

چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

“خداوند پژواک کردار ماست .”

چهار نیرو

آلن جونز کشیش می گوید برای ساختن روح به چهار نیروی نامرئی نیاز داریم : عشق ، مرگ ،قدرت ، زمان .

عشق لازم است زیرا خدا ما را دوست دارد .

آگاهی از مرگ لازم است تا زندگی را بهتر بفهمیم .

مبارزه برای رشد لازم است ، اما نباید در دام قدرتی که در این مبارزه به دست می آید بیفتیم زیرا می دانیم که این قدرت هیچ ارزشی ندارد.

سرانجام باید بپذیریم که روح ما هر چند ابدی است اما در این لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و محدودیتهایش .بدین ترتیب باید طوری عمل کنیم که در زمان بگنجد، کاری کنیم تا به هر لحظه ارزش بگذاریم .نباید این چهار نیرو را مشکلاتی بدانیم که باید حل کنیم ، زیرا خارج از اختیار ماست . باید آنها را بپذیریم و بگذاریم آن چه را که باید به ما بیاموزند .


نامی دیگر

مردی رو به دوستش کرد :

-طوری درباره خدا صحبت می کنی که انگار شخصا او را می شناسی و حتی رنگ چشمهایش را هم می دانی . چه لزومی دارد چیزی را خلق کنی که به آن اعتقاد داشته باشی ؟ بدون این نمی شود زندگی کرد ؟ و او پاسخ داد :

- تو تصور می کنی که دنیا چه طور خلق شده ؟ می توانی معجزه ی زندگی را توجیه کنی ؟

مرد گفت : پیرامون ما همه چیز حاصل تصادف است . همه چیز اتفاقی است . دوستش گفت :

- درست است . پس تصادف نام دیگر ” خدا ” است .


مشکل گناه است

یک از راهبان صومعه ی اسکتا به پدر روحانی ماتئوس گفت :

زبانم برایم دردسر آفرین است. نمی توانم در میان مردم جلو زبانم را بگیرم و همیشه کارهای غلط شان را محکوم می کنم . کشیش پیر به برادر روحانی گفت :

اگر نمی توانی زبانت را مهار کنی ، درس را رها کن و به صحرا برگرد. اما خودت را فریب نده ؛ انتخاب تنهائی برای گریز از یک مشکل ، همیشه دلیلِ ضعف است . برادر روحانی گفت : چه کار کنم ؟

کشیش ادامه داد : اجازه بده چند خطا از تو سر بزند ، این گونه از احساس کُشنده ی برتری نسبت به دیگران رها می شوی . و هر چه را که دیگران هم می توانند درست انجام دهند تو نیز درست انجام بده .

بدان را فراموش نکن

در میان لوازم شخصی مردی یهودی که در اردوگاه مرگ جان سپرده بود دعای زیر را یافتند :

(( پروردگارا ! آنگاه که در شکوهت تجلی می یابی ، تنها به یاد نیک سرشتان مباش ، به یاد بَدان و اشرار نیز باش .))

و در روز قضا ، فقط به یادِ بی رحمی ها و شرها و بدی های اینان نیز مباش ، به یاد نیکی هائی نیز باش که به خاطر بدی های آنان انجام دادیم ، به یاد بردباری ، شهامت ، نوع دوستی ، فروتنی ، عظمت روح و ایمانی نیز باش که شکنجه گران ما در روح ما برانگیختند .

(( پس پروردگارا ، بگذار حاصل روح ما ، در نجات روح این بد سرشتان کارگر افتد .))

نوشته شده در ۰۹ مرداد ۱۳۸۸

« نیایش »

برای شروع چیزی به قشنگیه یک سلام نیست پس سلام… Big Smile

See full size image

شما به عنوان خواننده ی این مطلب نویسنده بزرگ و روشنفکر کشورمون ” دکتر شریعتی ” رو تا چه اندازه می شناسید وآیا تا امروز هیچ وقت با نوشته های جذاب این انسان بزرگ خلوت کردید؟

کسی که گرچه جای خالیشو بین نویسنده های بزرگی چون مارکز واقعأ احساس می کنیم اما من که به عنوان یک ایرانی از در دست داشتن آثار ارزشمند این استاد خوش سخن به خود می بالم . شما چه طور؟

بزرگی کلام دکتر شریعتی رو واقعأ نمیشه در یکی دو جمله بیان کرد و فکر می کنم برای توصیف این شخصیت بزرگ بهترین مرجع آثار خود ایشون باشه .

به این متن یک نظر کن . شاید تو هم رد پایی دیگر از یک حضور پیدا کردی :

خدایا ،

آتش مقدس « شک » را

آن چنان در من بیفروز

تا همه « یقین » هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد.

و آن گاه از پس توده ی این خاکستر ،

لبخند مهراوه بر لب های یقینی ،

شسته از هر غبار طلوع کند.

.

خدایا ،

به هرکه دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است .

و به هر که دوست تر می داری ، بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر !

.

خدایا ،

به من زیستنی عطا کن ،

که در لحظه مرگ ،

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ،

حسرت نخورم .

و مردنی عطا کن ،

که بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم .

بگذار تا آن را من، خود انتخاب کنم ،

اما آن چنان که تو

دوست داری .

« چگونه زیستن » را تو به من بیاموز ،

« چگونه مردن » را خود خواهم آموخت !